انجمن قائمین

دوست مهمان خوش آمدید

شرح خطبه متقین(خطبه همام) درس اول


شرح خطبه متقین - درس اول


مقدمه
یک دسته از معارف الهی خاص، ویژه و اختصاصی است بگونه‏ای که در تنهایی و تاریکی برای خواص از یاران گفته می‏شده است.  دسته‏ دیگر معارفی است برای همه‏ مردم، بلکه برای عوام از مؤمنین است بگونه‏ای که مورد پسند اهل ظاهر و همگانی است.
دسته‏ای دیگر مانند معارف مندرج در خطبه‏ متقین که به «خطبه‏ی همام» مشهور است، بین دو دسته‏ بالاست.  یعنی نه مورد پسند همگان است، و نه از اسرار الهی است که در خفا و برای خواص بیان شود.
از آنجا که این خطبه به تقاضای مردی بنام «همام» در جمع چند نفری بیان شده، نشانگر این است که از معارف سری نیست، ولی از آنجا که پس از شنیدن این خطبه همام سیلی بر صورت خود زد و بر زمین افتاد و جان داد، معلوم  ی‏شود مورد پسند همگان نیز نمی‏باشد.
از سه حال خارج نیست:



که هر سه وجه قابل توجه است.
1- یا خطبه، خطبه‏ی بزرگی است. 2- یا مستمع، مستمع مستعدی بوده است. 3- یا این خطبه متناسب با حال آن مستمع بوده است.



خطبــه
رُوِیَ أَنَّ صاحباً لامیرالمؤمین علیه السلامُ یقالُ لَهُ : همّامٌ کانَ رجلاً عابداً، فقال لَهُ : یا امیرالمؤمنینَ صِف لِیَ المتّقینَ حَتّی کَأَنّی أنظُر الیهم، فتثاقَلَ علیه السلامُ عَن جوابِهِ، ثُمَّ قالَ : یا همّامُ، اِتَّقِ اللهَ و أَحسِن فَ «اِنَّ اللهَ مع الذینَ أَتَّقَوا و الذین هم محسنون، فَلَم یَقنَع همّامُ بِهذا القَولِ حتّی غَزَمَ علیه، فحمدالله و أَثنی عَلَیه, و صلّی علی النبیّ ـ صلی الله علیه واله ـ ثُمَّ قال ... . «خطبه 193 نهج‏البلاغه ترجمه‏ دکتر سیدجعفر شهیدی»
روایت شده است که امیرالمؤمنین (ع) صحابی عابد‏ی داشت به نام همّام، او به امام گفت: ای امیر مؤمنان پارسایان را برای ما چنان توصیف بفرما که گویی آنان را به چشم می‏بینم.  امام (ع) در جواب او کمی تأمّل کرد و سپس فرمود: ای همّام تقوای الهی پیشه کن و درستکاری کن که «همانا خداوند با کسانی است که تقوا بورزند و اهل نیکو‏کاری باشند».  همّام به این سخن قانع نشد و امام را سوگند داد.  امام سپس خدای را حمد و ثنا کرد و بر پیامبر (ص) درود فرستاد و سپس فرمود:....

شــرح خطبه
خطبه از این جا شروع می‏شود که شخصی بنام همّام از امیرالمؤمنین سؤال می‏کند که «صف لی المتقین حتی کأنّی انظر الیک....»
قبل از هر توضیح باید عرض کنم ، این شیوه‏ درست علم آموزی است که آنگونه بیاموزید که بچشید،  تجربه کنید،  بیابید. تنها شنی'دن و به ذهن سپردن کافی نیست، اگر این‏گونه بود همه‏ عالَم باید دانا و عالم باشند.  همه‏‏ عالَم از جماد و نبات و حیوان می‏شنوند، ضبط هم می‏کنند، به همین خاطر است که در قیامت شهادت خواهند داد ولی عالِم نیستند به آن معنا که انسانها عالم‏اند.  عالم حقیقی شیوه‏ آموختنش با دیگران متفاوت است.  یاد گرفتن او نه برای امتحان و آزمون است و نه برای دنیا و نه برای کسب شهرت و افتخار.  حتی برای آخرت هم نیست.  شیوه‏ اهل علم این است که چنان به من علم بیاموز بگونه‏ای که انگار من معلوم را می‏بینم.
آموختن چند گونه است:


خود جمله‏ای که همّام گفته کلید شرح این خطبه است.  خطبه بر اساس همن کلمه «کأنّی» بیان شده است.  بین «أنَّه» و کأنّهُ تفاوت از زمین تا آسمان است.  به همین خاطر است که با تقوا و احسان آغاز می‏شود.  اگر می‏گفت: «أنّی انظر الیک...» روش آموزش تفاوت می‏کرد.
حضرت در جواب همّام فرمود: تقوا پیشه کن و درستکار باش (فعلاً «أحسِن» را «درستکار باش» ترجمه می‏کنیم تا بعد....) سپس برای تأیید آن شاهد قرآنی ارائه می‏دهد که: «ان الله مع الذین تقوا...».  همّام قناعت نکرد، اسرار کرد، امیرالمؤمنین سکوت کرد.  همّام بیتاب شد بگونه‏ای که دست بردار نبود.  چون قابل بود و سخن حضرت هدر نمی‏رفت، ایشان شروع به بیان خطبه نمودند.  عالم امساک ندارد زیرا علمش را از خدا دارد.  خدا امساک ندارد، امّا این‏که گاهی مخفی می‏کنند و به همه اظهار نمی‏دارند بدلیل قیمتی بودن آن معارف است.  اگر برای همه بازگو کنند و طرف قابل نباشد، هم خود به زحمت می‏افتد و هم دیگران را به زحمت می‏اندازد.  هرگاه عالم سکوت می‏کند، نشانگر این است که مستمع در خطر است.  و اما با اصرار همّام که قابل بود، حضرت در مقام احسان  انسان کامل ،  او را ناامید نساخت.

معنای تقوا و اقسام آن
تقوا یعنی پرهیز و خود داری از محرمات و عمل به واجبات.

زندگی بنده با زندگی غیر بنده ظاهرش متفاوت است (قطع نظر از باطن).  عالی‏ترین نشانش این است که در برابر خدا تسلیم است.  از خودش نظر، اراده و انتخاب ندارد.  اول اطاعت امر و سپس عمل، یعنی عبادت.  «فأتقوالله ما استطعتم...»(تغابن/16) به اند ا زه‏ توان خود تقوا پیشه کنید.  این حداقل است. ، با صدق یعنی با بندگی تسلیم باشد.  آنچه خدا گفته درست است، درست بداند و آنچه را نهی کرده ترک کند.  این قدم اوّل، در قدم دوم عمل نیز بکند. شکایت نداشته باشد، اعتراض نکند، بر فرض هم که اعتراض کند، کو گوش شنوا.
1- آموختن برای دیدن حقیقت.  در این صورت علمشان با مشاهده برابر است.  عین  معلوم را می‏بینند و حقیقت آن را در می‏یابند.  این علم مخصوص خواص از بندگان و اولیاء خداست. 2- آموختن بگونه‏ای که انگار مشاهده می‏کند.  این روش برای مبتدیان است.  خود حقیقت را مشاهده نمی‏کنند بلکه تصویری، عکسی، صدایی از آن را مشاهده می‏کنند.  خیلی از ویژگیهای علوم را درک می‏کنند اما خود حقیقت آنرا نمی‏بینند. 1- گروهی از مردم (اکثر آنان) اهل تقوای ظاهرند.  انجام واجبات  و ترک محرمات با صدق کامل، با این کار به قربی می‏رسند که به آن می‏گویند قرب فرایض و شاید بتوان گفت بر جهان طبیعت تسلط و احاطه پیدا می‏کنند.  (واجبات و محرمات فقط آن چیزهایی نیست که در احکام و فقه بیان شده، بلکه در اخلاق و بالاتر از آن هم یافت می‏شود)

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله‏ من      آنچـه البتـه به جـائی نرسد فریاد است


از که می‏خواهی؟ به که شکایت کنی؟ با هر وسیله‏ای که شکایت کنی از اوست، وجود، دست، زبان، فکر... معنای ظاهری این بخش از آیه قرآن «ولا تموتن الا انتم المسلمون»(آل عمران/102) نیز همین است که نمیرید مگر این‏که در حالت تسلیم بمیرید، هنگام مرگ طبیعی مسلمان باشید و بمیرید.
البته تعبیر لطیف‏تر نیز دارد که در نوع دوم تقوا  بیان خواهد شد.
خداوند می‏فرماید: ترا خلق کردم تا دنیا را آباد کنی، اگر کمبودی هم بود (که نیست) تقاضا کن من رفع حاجت می‏کنم.  البته من نیز به سهم خویش خواهم رسید.
به این حدیث قدسی که شهرت فراوانی دارد توجّه بفرمایید: «کنت کنزاً مخفیاً فأ حبب ت أن اعرف...»، میل داشتم، خواستم (خدا می‏خواهد) خود را در این جهان مشاهده کنم.  پیوسته و پیوسته مشاهده کنم.  اگر بذری کاشتید و آب دادید و جوانه زد و سبز شد، صفتی از صفات من است که به دست تو ظاهر شده که اول من تماشایش کنم.  این حب خدا به ذات و صفات خود است.
حالا اگر قرار باشد حب او نامحدود باشد.....؟
در مورد انسان حب که به افراط کشیده شود «عشق» نام می‏گیرد.  محبت ارزش دارد، باید به پای قابل‏اش ریخت.  اگر چنین کسی پیدا شد، آنقدر عشق ورزید تا دچار سکر شوید و به عبارت فارسی مجنون شوید.
 
نکته ‏ای درباره‏ «حُسن»
سوره یوسف به قول قرآن «احسن القصص» است و به ظاهر در این داستان زلیخا زن خوبی نیست در حالی‏که حسن یوسف عالمگیر است.  کمی فکر کنید که کجای این سوره زیباست و دارای حسن است؟ پدری از فراق فرزند کور شود؟ برادرانی رسوا شوند؟ کودکی دسن کم در چاه افکنده شود؟ و سپس به قیمت کم فروخته شود؟ زنی با شخصیت و اعتبار اجتماعی رسوای خاص و عام گردد و تمسخر شود؟ ا ین ها کجایش زیباست ؟ ، ولی حتماً زیباست و احسن القصص است زیرا خداوند فرموده که زیباست.  پس زیبایی‏اش کجاست؟ این یعنی این‏که پرده بردارید و ورق بزنید.  از این ظاهر عبور کنید و به باطن آن دست یابید تا بدانید زیبایی‏اش در چیست؟
امام صادق (ع) فرمود: «انَّ کتابَ الله علی اربعه اشیاء، علی العباره و الاشاره و اللطایف و الحقایق، فالعباره للعوام ...».
عبارت ظاهری قرآن مربوط به عوام است، مربوط به کسانی است که اندک چشمی و گوشی و فهمی و عقلی دارند و «حُسن» چیزی نیست که هر جنبنده‏ای متوجه آن شود.  چهارپا از زیبایی گل ، خوردن و مزه و لگدمال کردن آن را می‏فهمد.
کسی که اشارت فهم باشد نگاهی نیز به زیر این پرده خواهد داشت . او حُسن شناس است.
برگردیم به بحث اصلی....
پس اولین درجه‏ی تقوا این است که بنده در سختی‏ها و راحتی‏ها تسلیم باشد.  البته جمعی در سختی‏ها براحتی تسلیم می‏شوند، ولی در راحتی‏ها تسلیم بودن سخت‏تر است.
بزرگان اهل معرفت فرموده‏اند که: «اِبتلینا به بلانا فنجینا ....» وقتی به سختی‏ها و بلاها ما را مبتلا کرد ن د نجات پیدا کردیم، اما در راحتی‏ها توان تسلیم نداشتیم. (پناه می‏بریم به خدا).

«یا ایها الذین آمنوا اتقوالله حق تقاتِهِ...»، (آل عمران، 102)
در شأن خدا تقوا پیشه کنید نه درحد خودتان.  بندگی شما در شأن خدایی او باشد. بندگی شایسته «خود» یعنی چه؟ یعنی سر سفره‏ای نشسته‏ای حداقل شکر کن، شکوه نکن، نمک خوردی نمک‏دان شکنی نکن، اعتراض نکن، البته اعتراض هم کنی به جایی نمی‏رسد.
در تعقیبات نماز می‏خوانیم که «... لا یبرمه الحاح الملحّین...» نماز بدون این اقرار تمام نمی‏شود.  یعنی اعتراض و حتی اصرار تو او را خسته و مت ح وّل نمی‏کند.  تو ادب پیشه کن و سر سفره‏ خدا بی‏حرمتی نکن.  به قول امام سجاد (ع)‌: از سر سفره‏ خدا بلند شو هر چه خواهی بکن، از ملک خدا خارج شو هر چه خواهی بکن، (مگر می‏شود از ملک او خارج شد؟) از مرگ فرار کن اگر توانستی و هنگامی که دو فرشته خاص آمدند تا تو را به جهنم ببرند نرو، می‏توانی؟ این تقوا در شأن بنده است نه خدا.
حالا بندگی در شأن او چگونه است؟ یعنی شما نباشید تا همه او باشد، هیچ حضوری نداشته باشید تا همه او ظاهر باشد.
هر کس به شما نظری کند، به او نظر کند، یعنی محدودیت‏های خود را که عیب و ننگ است بگذارید کنار، یعنی آنگونه باشید که همه او باشد و شما نباشید.
وقتی زشتی‏های آدم و حوا که هر دو مورد تعلیم اسماء الهی بودند ( خداوند هر چه در باره آدم(ع) گفته در مورد حوا نیز صادق است، این‏دو یک حقیقت‏اند در دنیا از هم جدا شدند.) با خوردن آن میوه آشکار شد
حیا می‏کردند و خجالت می‏کشیدند از چه؟ از خودشان، از فقرشان، از محدودیت‏ها و نقایص‏شان، آدم و حوا را توبه داد و بخشید ولی شیطان را طرد کرد زیرا در اثر عبادت بزرگ شده بود، در حالی‏که عبادت باید انسان را کوچک و کوچکتر کند.
غرور، تکبر و دیگران را بحساب نیاوردن یعنی بنده نبودن.  بنده همچون خاک است.
ثمره‏ی این تقوا خشیت و هیبت است که تقوای خاص است.
«فأیای فأتقون»(بقره/41) فقط از من خشیت داشته باشید.
هیبت خدا یعنی عظمت خدا.  هیبت و جلال خد ا را 70 هزار بار رقیق کرده‏اند و پوشانده‏اند تا به این عالم رسیده که حتی کوهها تحمل آنرا ندارند تا چه رسد به انسانها.
این هیبت را رعایت کنید. «إنما یخشی الله من عباده العلما ء ...»(فاطر/28)
علما نیز چنین‏اند.  بخاطر علمشان تقوایی از این قسم دارند.  عالم حقیقی کسی است که هر کس او را ببیند به یاد خدا بیافتد.  اولیاء خدا داری خشیت‏اند، از همه بیشتر تضرع و زاری دارند.  جهنم ظهور جلال کامل الهی نیست، زیرا کسی هست که در آن عذاب می‏شود می‏سوزد.  در حالی‏که اگر جلال الهی بطور کامل ظهور کند هیچ کس باقی نمی‏ماند.
اولیاء‌خدا از هیبت و عظمت خدا در گریه و تضرع‏اند.
2- کسانی که در قدم اول تقوا موفق شده‏اند، در این مرتبه‏ی دوم ترسان و لرزانند.




 
 



ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد